کتاب دوم 

«بار هستی» اثر میلان کوندرا

میلان کوندرا این کتاب را در سال ۱۹۸۴ و در ۵۵سالگی منتشر کرد. او متولد جمهوری چک است و در سال ۱۹۷۵ به فرانسه تبعید شد. دانستن این پیشینه‌ی پر فراز و نشیب، ممکن است در ابتدای مواجهه با کتاب، خواننده را به قضاوتی ناپخته—مثبت یا منفی—درباره‌ی نویسنده سوق دهد؛ درست شبیه همان دوگانگی‌ای که عنوان کتاب القا می‌کند.

اما نکته‌ی جالب اینجاست که پس از پایان «بار هستی»، کوندرا را نه با کشور زادگاهش می‌شناسید، نه با تبعید و تاریخ و عدد؛ آن چه از او می ماند نگاهش به انسان و زندگی است. 

بار هستی از آن کتابهایی نیست که احساساتت را قلقلک بدهد یا اشکت را در بیاورد،در آغاز یه شکل یک رمان عاشقانه و تا حدی ساده به سخن می آید اما در ادامه به خواننده اجازه میدهد احساسات را،افکار را ببیند،نه صرفا همدان پنداری کند یا احساساتی شود.

همین فاصله آگاهانه و حساب شده به من اجازه داد تا به جای پناه بردن و یا تقدیس کردن ،برای فهم داستان و شخصیت ها تلاش کنم که بسی تجربه ای کمیاب و قابل تقدیر است.

کوندرا بارها با مخاطب مستقیم سخن می‌گوید و حتی نظرش را بی پرده اعلام میکند.

روایت پراکنده و پازل گونه است و همین پراکندگی و‌پازل گونه بودن نقطه اوج کتاب است.

اغلب حس میکردم نویسنده خاطرات این افراد را ناگهانی به خاطر آورده و نوشته است،هرجا بخواهد صبر میکند،مکث میکند،به عقب بازمی‌گردد و حتی از زاویه دید دو شخصیت یک موقعیت را توصیف میکند، و در نهایت هرچه را بی اهمیت بداند رها میکند و ادامه نمی‌دهد.گاه جزییات را توصیف میکند و گاهی کلی نگری را برمی‌گزیند.

در کل روند کتاب عجیب است،نه روان و نه خسته کننده، پایان کتاب احساسات انسان را بر نمی انگیزد،بیشتر شبیه پایان یک فیلم فلسفی است که بعد از تیتراژ پایانی،تازه افکار به ذهن آشفته هجوم می آورند،سیصد و اندی صفحه کتاب خوانده ای،سرت سوت میکشد بی آنکه داستان عجیبی خوانده باشی!

در میانه داستان گم میشوی و در انتهای آن خودت را باز میابی،شاید هم خود جدیدت را✨

بعد از اتمام کتاب سردردی داشتم به وخامت درد زایمان که لحظه به لحظه بیشتر میشد،و تا دست به قلم نبردم و افکارم به رشته تحریر در نیامده بودند آشفتگی بیشتر و درد جانکاه تر میشد..

کتاب انسان را از لحاظ فکری در خود غرق میکند،بار ها به موضوعات اساسی جهان پرداخته و تفکرات مختلف را نقد میکند،گاهی اندیشه ای را به سخره میگیرد و بعد با لطافت عجیبی همان اندیشه را ارج مینهد.

گاهی آنقدر صریح است که راهی برای انکار باقی نمی‌گذارد و گاهی آنقدر در لفافه سخن میگوید که خواننده را به قضاوت وا میدارد.

با این حال من این کتاب را در بهترین زمان ممکن خوانده ام،به حدی در درست ترین زمان که توانایی دوست نداشتنش را ندارم.

کتاب بار هستی نه قهرمان دارد و نه میل به قهرمان پروری،هیچ شخصیت نجات بخش یا مطلقا درست و تحسین برانگیزی وجود ندارد که خواننده بتواند بی درد سر به اون تکیه کند و اورا همیشه دوست بدارد.همه انسان اند،لغزش دار، گاه دوست داشتنی و گاه آزار دهنده!

کوندرا عمدا مارا از پناه بردن به قهرمان محروم میکند و این فقدان قضاوت را دشوار و اندیشیدن را ناگزیر میسازد.

در مورد شخصیت ها بر خلاف رمان های روسی و فلسفی هیچ نام غریب و جدیدی در متن کتاب وجود ندارد.

به جز شخصیت های اصلی اغلب افراد را با القاب و مشاغل و گاهی در صورت لزوم یک ویژگی ظاهری میشناسیم،و حتی نام خانوادگی شخصیت‌های اصلی رمان را نمی‌دانیم و از این ندانستن  هم هیچگاه احساس کمبود و خلأ نمی‌کنیم!

این امر به هیچ وجه تصادفی نیست،کوندرا سعی دارد با حذف جزئیات بی مورد تمرکز خواننده را بر شناخت و درک شخصیت ها حفظ کند.او با این وسواس مینیمال در مورد اسامی به دنبال بیان اهمیت دانستن نام یک فرد و ارتباطش با شناخت آن فرد است؛در طول کتاب ما در مورد سن دقیق شخصیت ها،محل دقیق تولد آنها،نام پدر و مادر آنها و اطلاعاتی از این دست هیچ نمی‌دانیم،اما نکات کلیدی شکل گیری شخصیت آنها، اتفاقات مهم کودکی و زندگی آنها که باعث بروز احساسات و افکار خاصی در طول داستان میشود را کامل میدانیم و حتی در مورد اهداف و افکار کاراکتر های داستان توانایی پاسخگویی به سوالات متعددی را داریم.

با این روش زیرکانه کوندرا در تلاش است معنای جدیدی از معقوله شناخت ارائه دهد و غیر مستقیم از ما میپرسد به راستی چقدر یکدیگر را میشناسیم و به راستی شناخت واقعی چیست؟

این سوال برایم آشناست..آن را در کتاب فرانسوی شازده کوچولو هم شنیده ام که بر اساس علایق انسان هارا می‌شناخت نه اسم و درآمد و موقعیت اجتماعی آنها،شباهتی این‌چنین حس غریبگی کتاب را با وجودم کمتر و روشنایی بار هستی را بیشتر میکند!

علاوه بر این موارد کوندرا چنان ماهرانه از اسم های کم بهره میبرد که خواننده همیشه شخصیت ها را به راحتی تفکیک می‌کند و چه ماهرانه و هنرمندانه به تحریر کتابش میپردازد.

کوندرا در بازیِ آگاهانه‌اش با مفهوم نام، دست به نوعی ارزش‌گذاری انقلابی می‌زند؛ در طول کتاب از کنار انسان‌های بی‌شماری بی‌نام عبور می‌کند، اما در پایان، فصل آخر را به نام یک سگ می‌سپارد. گویی نام‌داشتن نه امتیاز انسان‌بودن، که نشانه‌ی معنا و توجه است.

فضای کتاب تاریخی و سرد است!از اشغال شدن چک توسط ارتش روسیه و کمونیست ها سخن میگوید و در راستای روایت تاریخی به نشان دادن ذات جنگ،ذات مواضع سیاسی و مذهبی و ذات تناقض حاکم بر جهان می‌پردازد و در همین حین به هیچ عنوان دست از کندوکاو شخصیت ها برنمی‌دارد،شخصیت ها را ابزارهای خویش می‌نامد و با این حال خواننده هرگز احساس نمیکند آن ها عروسک های در دست نویسنده باشند، هر چهار کاراکتر رمان،زنده، متناقض و واقعی اند.

متن از لحاظ ادبی بسیار غنی است! به مفاهیم و لغات به شدت حساس و کاربرد واژه ها با دقت انتخاب شده اند.نویسنده به حدی روی مفاهیم تاکید دارد که به مقایسه درک شخصیت های کتابش از کلمات می‌پردازد.

اینکه واژه هارا میتوان متفاوت درک کرد بسیار نکته عمیق و از نظر دور افتاده ایست،در جهانی که دو هم بالین؛ در فهم کلمات به اشتراک نمی‌رسند،رویای وحدت جهانی چقدر میتواند واقعی باشد؟و در عین حال آیا این تفاوت دیدگاه،مانع هم زیستی خواهد شد؟

آیا سدی برای رسیدن عشاق به یکدیگر و مانعی برای اتحاد مردم جهان است؟

کتاب با مثال «جنسیت» به سراغ تمسخر نوعی از ستایش می‌رود: ستایشِ آنچه انسان دارد بی‌آنکه برای به‌دست آوردنش تلاشی کرده باشد. کوندرا نشان می‌دهد که بزرگ‌داشتِ زنانگی یا مردانگی—و حتی نفرت از آن‌ها—وقتی مبتنی بر امری ناخواسته و از پیش داده‌شده باشد، عبث و بی‌معناست. این نگاه به‌سادگی قابل تعمیم است؛ به ملیت، هوش، قدرت و هر ویژگی‌ای که انسان در انتخابش نقشی نداشته، اما جهان با آن به او هویت می‌دهد.

بخش مورد علاقه ام اما،انجا بود که کوندرا بیان میدارد جهل و نادانی موجب رحمت و بخشایش نمی‌شوند ، ریشه و تاثیر اعمال و رفتار انسانی با «نمیدانستیم»ها و «اشتباه کردیم»ها پاک نمی‌شوند.

در مجموع تفکرات و قلم کوندرا را به شدت می‌توان دوست داشت،او کیچ و کیچ سازی را بی رحمانه نقد میکند  و انسان را معذب میکند و سپس با یک جمله معادله را تغییر میدهد اینکه:«همه ما بعد از مرگ به نوعی کیچ تبدیل میشویم!»

او ابتدا به نقد گرایشات سیاسی ،تظاهرات ‌ اقداماتی از این قبیل میپردازد و سپس این سوال را مطرح میکند که آیا هر ارزشی کیچ سازی است؟

بزرگترین درس کتاب اما دوری از زودباوری و عجله در قضاوت است،کتاب بیان میکند که عوام فریبی و زور ابزار دولت ها و رسانه هاست و تلاش برای بیداری در زیر سایه لالایی حکومت ها دشوار خواهد بود!

این بود بار هستی...بار سبک اما سنگین زندگی🤍