«بیگانه»
1 خرداد · · خواندن 1 دقیقه کتاب سوم
«بیگانه» اثر آلبر کامو
بیگانه کتاب گسی است!طعم خرمالوی نارس میدهد!
نمیتوان از آن متنفر بود و نمیتوان عاشقش بود،انسان را احساساتی نمیکند.
بیگانه برای من کتاب بیگانه ای نبود،لااقل خیلی هم بیگانه نبود!چیزهایی در عمق خود داشت که مرا در مقابل افکار برهنه ام قرار میداد. منتها بر خلاف تصوراتم،افکار من ،بدن یک الهه یونانی نبود که از دیدنش لذت ببرم..
افکارم بدنی نحیف و مردانه بود با دستانی غول پیکر و ساعدهایی به اندازه کمرش،موهایش آشفته و خاک گرفته بود،۳ دندان جلویی این مرد شکسته و دهانش نیمه باز بود!به سختی روی پاهایش ایستاده بود و با این حال رو به موت نبود!
بیگانه برایم آشنا بود،کمی از من،کمی از کوندرا،کمی از جامعه ، کمی دوست داشتن و مقداری غریبگی را با هم آمیخته حس میکردم.
متنش را بسیار دوست داشتم و به راحتی خواندمش،کار راحتی بود و از خواندنش هیچ عذابی بر من وارد نشد! با این حال کتابی نیست که برای کسی هدیه ببرم!برای خودم خوب است..هرکسی باید خودش انتخاب کند تا بیگانه را بخواند و با این بیگانه آشنا شود!
«مرسو»ی داستان بیگانه به شدت صادق است،اما صداقت در سیاست و دولت و حکومت ارزشمند نیست. مرسو احساسات را تجربه میکند اما از درک احساساتش عاجز است...واقع نگر است و عاری از پشیمانی!
و من بیگانه را اینگونه شناخته ام، با پرسشهایی که شاید هرگز پاسخی نیابند.!
